گاهی بنام دانشگاه! (علم بهتــر است یا مدرک؟!)
نمیدانم چرا، ولی همینکه از دانشگاه و مدرک دانشگاهی سخن به میان میآید یاد این دکتر کُـردان بیچاره میافتم. اصلا روزگار اگر نخواهد با کسی تا کُـند، نمیکند که نمیکند. بهقولی روزگار یارش نبود. هرچند عمری حالش را برد و بر هر تختی که خواست و خواستند تکیه زد اما عاقبت یکسان نباشد حال دوران... .
ماجرای آقای کردان اگرچه ختم به خیر! شد اما حاوی نکات اخلاقی و درسهای بزرگیاست که بهنظر بنده باید همیشه و در همهحال آویزهی گوش خویش کنیم: آقای دکتر! علی کردان که قریب به 30 سال در نظام جمهوری اسلامی در بیشتر پستهای مدیریتی بزرگی میکرد، به یکباره، با سماجت برخی از نمایندگان مجلس همچون علی مطهری ـ فرزند استاد مطهری ـ با این پرسش مواجه شد که آیا مدرک فوقدیپلم دارد یا دکترای افتخاری؟!!
بیژن نوباوه ـ خبرنگار اعزامی اسبق ایران در نیویورک و سازمان ملل و نمایندهی اصولگرای مجلس اخیرـ نیز آتشبیار معرکه! شده و به جنبهی عدم واقعگویی یا به بیانی دیگر دروغگویی کردان دامنه زد و در جلسهی استیضاح عنوان کرده بود که: بیل کلینتون با افتضاحی که با خانم یهودی بهبار آورد، به دلیل دروغگویی در دادگاه محاکمه شد. از اینها گذشته عبدا... جاسبی ـ رئیس دانشگاه آزاد ـ نیز، با اینکه کردان از اعضای خانوادهی کاری خودش بود، بدون تعارف و ملاحظه اعلام کرد که: کردان از دانشگاه آزاد نه لیسانس دارد و نه فوقلیسانس! همهی اینها کافی بود تا علی مطهری با جملاتی تکان دهنده همچون: «عدم صداقت کردان برای عزل او کافیاست و کردان تاکنون با مدرک جعلی حقوق گرفته است» جوی را فراهم کرده بود که هیچگونه بخشایشی را برنمیتابید. لذا با سماجتی خاص ـ در کنار دیـگران ـ پیگیر عزل و حصول نتیجهی نهایی و موردنظر خویش بود.
از برخی دانشجویان کردان نيز نقل میکنند که از تکیه کلامهای معروف استاد سرِ کلاس درس این بوده است که خطاب به دانشجویانش میگفته: «شما که درسخوان نیستید، ما در آکسفورد چنین میخواندیم و چنان... !!» دلم به حال کسانی میسوزد که در درس یا دروسی که ایشان مدرس آن بودهاند نمرهی زیر 10 گرفته و چه بسا بهسبب همان نمرات اندک مشروط نیز شده باشند.
بهراستی چهکسی جوابگوی اینچنین وضعیتی است. مگر میشود عمر تلف شده را بازگرداند؟ چند لحظه چشمانتان را ببندید و خود را در چنین وضعیتی قرار دهید. فکرش را بکنید یکی از اساتید خودتان هم از این دسته باشد. چه حسی دارید؟................... روزگــار غــریبـی است، نه؟!
هنوز آتش این افتضاح بهبار آمده خاموش نشده که حرف و حدیث بر سر مدرک دکترای آقای رحیـمی ـ استاندار اسبق کردستان در دولت آقای رفسنجانی ـ نیز کم و بیش از جانب برخی نمایندگان بر سر زبانها افتاده است. دیگر آدمی به خودش هم شک دارد. در اینچنین فضایی به که میتوان اعتماد داشت؟
البته زیاده از حد هم نباید به این آقایان گیر داد. مطمئنا ایشان اولین نبوده و آخرین از این دسته نیز نخواهند بود. مشکل را در جای دیگر نیز باید جست. آنچه رُخ داده است باید برای کسانیکه تمام زندگیشان مدرک و مدرکگرایی است درس بزرگی باشد. اصلا جامعهی ما نیز دنبال اینــگونه افراد است. شایستهسالاری و ... همه شعارهای زیبایی هستند که باید نمود آنها را در جاهای دیگر جست. در مملکت ما ثابت شده که میشود با مدرک کاردانی 30 سال دکتری کرد و آب از آب هم تکان نخورد. میشود خیلی کارها کرد و هیچ مشکلی هم بوجود نیاید. و یک دنیا میشودهای دیگر که همه شدند.
جامعهی ظاهربینی هستیم و نمیدانم منشا این کوته فکریمان از کجاست و روز نخست از کجا بر ما القا کردهاند که در این مملکت اینگونه باید زیست؟
عمق فاجعه جایی دیگر است. همهی چشمها و انگشت اتهامها بهسوی دیگر متوجه است که تنها مشتی از این خروارهاست. کردان دروغ گفت؛ درست. 30 سال بهناحق از بیتالمال میل! کرد درست. ... همهی اینها واقعیت دارند ولی اصل قضیه اگر فراموش شود فردا این مسئله نیز برایمان عادی میشود. نمونهی بارز آن همین مورد آقای رحیمی است. دیگر کسی برایش مهم نیست که قضیه از چه قرار است. چرا؟ چون همه ناخودآگاه بر این باوراند که رسوا کردن یکی دیگر هم دردی را دوا نمیکند.
کمی از بُعد سیاسی قضیه فاصله بگیریم که اصلا کار ما نیز نیست. من خود آنقدر بدبین شدهام که این همه گیردادنها را به خاطر خدمت به ملت نمیبینم. کمی تا اندکی جریانات احزاب و دسته و گروهها نیز مددکار اینچنین صرف انرژی و وقت برای پرداختن به این پروندهها هست... .
آمار و ارقامی که از شمار دانشجویان ارائه میشود شاید در اول نظر نوعی پیشرفت و حرکت بهسوی جلو را بنمایاند اما با کمی تجزیه و تحلیل خواهیم دید که اخبار نگرانکنندهای هستند. این روزها ـ آنگونه که همه شاهدیم ـ هرکسیکه جهت تهیهی دفترچهی کنکور سراسری اقدام کند، اگر کمی همت کند و نمرات منفی نداشته باشد!، باید مطمئن باشد که سال آینده خود را در یکی از دانشگاهها خواهد دید. دیگر خبری از آنهمه استرس و فشار روحی روانی که بر نسل ما و قبل از ما وارد میشد، نیست. احتمالا آقایان جهت رفع آنهمه نگرانیها و اضطرابهای معروف این سیاست را اتخاذ کردهاند. خبر مسرتبخش دیگر افزایش 20درصدی ظرفیت دانشگاهها و موسسات آموزش عــــالی! در پذیرش دانشجویان مقطع کارشناسیارشـد بود. گـل بود به سبـزه نیز آراسته شد. با این روند نهتنها بیسوادی ریشهکن شده! بلکه تا چند سال آینده همهی ملت دارای مدارک رنگارنگ لیسانس و عدهی بسیاری دیگر نیز فــوقلیسانس هستند. به مرور آزمون دکتری نیز به همین سرنوشت دچار میشود که البته فعلا نوع افتخاری آن بیشتر ملاحظه میگردد. جای بسی شادمانی است که ایرانی سربلند را پیش روی داریم. مملکتی فرهیخته و دانشمند و باسواد و بامدرک. فقط یک جای کار کمی میلنگد که البته زیاد هم مهم نیست: فکر چندانی به حال وضعیت کار و در خدمت گرفتن این نیروها نشده است. که البته و صد البته که آن هم جای نگرانی ندارد، خدا بزرگ است و روزیرسان! بعدا اگر وقت شد همین آقایان فکری بهحالمان خواهند کرد. هر چیزی به وقتش...
اما اگر خدای ناکرده نشد، خواهیم دید که همین مدرک کاغذ پارهای بیش نیست. پای صحبت و درد دل هر فارغالتحصیل بیکاری که بنشینی ترس از آینده دوچندان میشود. راست و حسینی اومدیم اینجا چیکار...؟!!!
دردوارهها*
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشتهی سخن» درآورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای ساده سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرفِ درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را
ز برگهای توبهتوی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
* قیصـر امیـنپور
تۆ بڵێــی چهنــده لێــک دوور بن