سواره‌ ایلخانی‌زاده‌:

بنیانگذار شعر نو کردی در ایران در سال 1316 در روستای (ترجان) سقز در خانواده‌ای مشهور بدنیا آمده‌ و تحصیلات مقدماتی را در بوکان و پس از آن در تبریز به‌ اتمام می‌رساند. در سال 1341 به‌ مدت 6 ماه زیر فشار و شکنجه‌ی ساواک در زندان می‌ماند.

در رشته‌ی حقوق دانشگاه تهران پذیرفته‌ شده‌ و در سال 1346، یکسال قبل از اخذ مدرک لیسانس، در بخش کردی رادیو تهران شروع به‌ فعالیت می‌کند. (تاپۆ و بوومه‌لێڵ) منتشر شده‌ از وی، در حقیقت متن نوشته‌های ایلخانی‌زاده‌ در برنامه‌ای ادبی به‌ همین نام در رادیو است که‌ بعدها به‌ کوشش اطرافیان ایلخانی‌زاده‌ منتشر شد.

بی‌تردید سواره‌ از پیشگامان نوگرایی در شعر نو کردی در کردستان ایران به‌شمار می‌رود. سواره‌ علاوه‌بر شعر در نثر نیز قلم رسایی داشت و توانست تحولی در ادبیات معاصر به‌ویژه‌ در کردستان بیافریند. بسیاری معتقدند خه‌وه‌ به‌ردینه، مجموعه‌ اشعار سواره‌، تاکنون آن‌چنان که‌ باید به‌درستی تجزیه‌ و تحلیل نشده‌ و تا شناخت ادبیات سواره‌ راهی بس طولانی در پیش است.

در 1354 در تهران درحالی‌که‌ از رادیو بیرون آمده‌ و روانه‌ی منزل شد توسط یکی از همکاران (سهوا یا عمدا) زیر گرفته‌ می‌شود و پس از چند روز بستری شدن در بیمارستان در سن 38 سالگی درگذشت.

سواره‌ در سرودن شعر فارسی نیز توانایی‌های زیادی از خود نشان داد و اشعاری را نیز به ‌فارسی سروده‌ است. (زرد، سیاه، رنگی) ترجمه‌ی یکی از اشعار سواره‌ ایلخانی‌زاده‌ است که‌ خود آن‌ را ترجمه‌ کرده‌ است.

 زرد، سیاه، رنگی

زرد، سیاه، رنگی

من و تو

هر دو به طفلی می‌اندیشیم

که بر سینه‌ی ما بیدار است

با تنی از تب آتش گرم

شیر خون می‌طلبد

و مادر فرهنگش را می‌خواند

من و تو هر دو

با یک خون می‌اندیشیم

من و تو هر دو به صبحی می‌اندیشیم

که طلوعش را مژده از رایت انگشت دهیم

من و تو هر دو نیک آگاهیم

که شب سنگ‌دل پنبه به گوش

بجز از بانگ موذن

روی گُلـدسته‌ی صبح

با سرود آتش و اذانی از تیر

بیدار نمی‌گردد

من و تو هر دو نیک آگاهیم

که دهان‌های انباشته از باد جدل را

باید بست

و فصاحت را

در رواق کوهستان

از خطیبی که کلامش سُربی است

باید آموخت

تو ظریف زرد، من رنگی، برادرمان رنگی

همه نیک آگاهیم

صورت عیسی را

که بر آن نقش هزاران سیلی است

در کوثر نفرت باید شست

و دروغین سحر صلح

بین گرگ و بره را

بر فراز دار فلق خونی

باید آموخت

همه نیک آگاهیم

آفتابی را که ز سرما می‌لرزد

با هاله‌ی دود باروت

باید پوشید

و بهاری که از دالان عطشناک

تفنگ می‌خندد

به سلام آمد

من و تو هر دو زدستی می‌نالیم

که هر شام و پگاه

دسته‌ای نرگس از باغچه‌اش می چیند

و بگور زیبائی می‌افشاند

من و تو هر دو به دستی می‌بالیم که هر شام و پگاه

پوکه تیرش را می‌شمارد

من و تو هر دو بزرگی می‌خواهیم

که با چشمی از روزنه یک مگسک

واقعیـت‌ها را می‌بیند

و حقیقـت را می‌بیند

و حقیقـت را

از قلبـی به شکـوه فردا

به جـدال انسـان‌ها می‌نگرد.

  

کۆرپه‌ی لێو به‌بار

له‌ شه‌وقی ڕووی مانگ

له‌ بژوێنی ئاو

گوڵی سێوه‌ڕه‌ به‌ زێو ته‌ندراوه‌،

هه‌ناسه‌ی ساردی

کورپه‌ی لێو به‌بار

که‌ تاسه‌باری ڕووی مانگی دایکێ

دیلی ده‌ستی شه‌و

هاوار ئه‌کا: مانگ

له‌ هه‌وری ڕه‌شی زوڵم و دزێوی

گه‌ر خۆ نه‌بوێری

ڕۆژی ڕووناکی ئاوێته‌ی دیدار

ڕه‌شایی شه‌و و ترووسکه‌ی ستێر

نابێ له‌ ئاسۆ.

 

 

بۆ کچه‌ کوردێ

دزه‌ی نیگای ژێر تارای شه‌رم و ناز

سه‌رنجی کێشام کیژی کرچ و کاڵ

ئه‌ی په‌ریزاده‌ی ئه‌وپه‌ڕی جوانی

له‌وساوه‌ که‌ تۆ

بازی نازی تۆ

بۆ منی کڵۆڵ ئه‌نێریته‌ ڕاو

دڵ وه‌ک دوو ته‌پڵه‌ی

سواره‌ی کوردی

جوانووی نه‌گیراو

مه‌یل ئه‌خاته‌ باڵ

خه‌رمانه‌ی بۆنی زولفت له‌سه‌ر شان

بۆی کێوی شه‌وبۆ فه‌سڵی دره‌نگان

تێریته‌ بیرم

چاوه‌ کاڵه‌که‌ت

هه‌ساره‌که‌ی ڕۆژ بۆ ڕێبواری شه‌و

یا خۆ قاسپه‌ی که‌و له‌ ده‌م به‌یانا

بۆ هه‌وارنشین، هه‌وارگه‌ی شاهۆ

تێریته‌ بیرم

که‌ ڕووی وتارت ئه‌که‌یته‌ لای من

سروه‌ی به‌یانی، ئازیز شنه‌ شن

تێریته‌ بیرم.

 

معروف آقایی:

در دوم بهمن ماه 1343 در روستای (وه‌زنێ) نقده‌ بدنیا آمد و در همان‌جا مشغول به‌ تحصیل می‌شود و مدتی بعد به‌ همراه خانواده‌ راهی شهرستان اشنویه‌ می‌شوند. آقایی از همان اوان نوجوانی راه بزرگانی ‌چون سواره‌ را در پیش گرفته‌ و به‌ دنیای شعر و ادب روی ‌آورده‌ و اشعار و نوشته‌هایی از وی در مجله‌ی ادبی معروف (سـروه‌) منتشر می‌شود. دیری نپایید که‌ در آن مجله به‌طور رسمی شروع به‌کار می‌کند و از آن به‌ بعد معروف آقایی به‌ چهره‌ای شناخته‌ شده‌ برای دوستداران شعر و ادب کردی و مردمان این سامان مبدل گشت. آن‌گونه‌ که‌ از آثار آقایی نمایان است وی حرف‌های زیادی برای گفتن داشت اما متاسفانه‌ این‌بار نیز بخت با ادب یار نبود و در 30 بهمن 1376 معروف آقایی(در سن 33 سالگی) را نیز در اثر سانحه‌ی تصادف از دست داد.

مجموعه‌ اشعار (ئاسمان دوور و زه‌وی سه‌خت) و نیز ترجمه‌ی کتاب (احساس ناسیونالیستی) از انگلیسی از آقایی منتشر شده‌ است.

 

به‌ڵێن

ئه‌گه‌ر رووبار،

گه‌ڵای ته‌رمم هه‌تاکوو نێو ده‌ریا ببا،

من ئاماده‌ی هه‌ڵوه‌رینم.

ئه‌گه‌ر ئاسمان،

مه‌لی رۆحم تا ئه‌وپه‌ڕی بێ کۆتایی رێگا بدا،

من ئاماده‌ی هه‌ڵفڕینم.

من ئاماده‌ی توانه‌وه‌م

هه‌ڵمی له‌شم ده‌باوه‌شیدا راگوێزێ:

ئه‌گه‌ر هه‌ور.

 

کــۆچ

خاک،

توانای کۆچی نییه‌.

ئه‌وه‌یه‌ رازی مانه‌وه‌ی هه‌میشه‌ی من

له‌م وڵاته‌دا.

من و تۆ

زه‌وی سه‌رسه‌وز و ئاسمانی ساف

وه‌ تۆ سه‌رخۆش

له‌ نێوان ئه‌رز و ئاسماندا.

«زه‌وی سه‌خت، ئاسمانیش دوور»

وه‌ من ماندوو

له‌ نێوان به‌رد و باراندا. 1374

 

سه‌رگه‌ردان

دیتنه‌وه‌ت چ سه‌خته‌

ته‌نانه‌ت ئه‌و ده‌مه‌ی پێکه‌وه‌ین.

ون‌بوونت چ دژوار،

ته‌نانه‌ت ئه‌و ده‌مه‌ی لێک دوورین.

 

خۆزگه‌

له‌م سنوورانه‌ قه‌ڵسم

گشت لایان لێ ته‌نیوم.

خۆزگه‌ توانیبام له‌نێو

جیهانی بێ‌سنووری چاوانی تۆدا بژیم. 1371

 

گڵکۆ

مه‌رگی شه‌هید

وه‌کوو مه‌رگی خۆره‌تاوه‌.

ده‌مه‌و ئێوارێکی دره‌نگ

که‌ په‌نجه‌ی چڵکنی هه‌ور

خوێنی هه‌تاوی لێ ده‌تکا

ته‌رمی له‌ خوێن گه‌وزاوی خۆر

بۆ باوه‌شی گڵکۆ ده‌خووشی.

به‌ربه‌یانی

له‌سه‌ر کێلی رۆژهه‌ڵاتی ئه‌م گڵکۆیه‌

هه‌ر دڵۆپێک

ده‌بێته‌ په‌یکی گزینگ و تاریکایی ده‌شواته‌وه‌.

مه‌رگی شه‌هید

وه‌کوو مه‌رگی خۆره‌تاوه‌.

 

ژیـلا حسینی:

در سال 1343 در سقز بدنیا آمده‌ و قبل از 20سالگی با اتفاقاتی که‌ در زندگی‌اش رخ می‌دهد، راه شعر و ادبیات را در پیش گرفته‌ و پس از اتمام تحصیل، در بخش کردی رادیو سنندج توانایی‌های خود را بیش از پیش نمایان می‌سازد. فعالیت در رادیو سنندج فرصت مناسبی بود تا ژیلا با کسانی چون ماموستا حقیقی، هردی، آوات و... از نزدیک آشنا شود و در محضر آنان بر تجارب ادبی خویش بیافزاید.

شعر ژيلا تكاپوي روشنفكري، فمنيسم، دفاع از حريت عشق، صداي زن در شاعري بود. مثال او زني را نمي‌یابیم كه در لباس كْردي زندگي كند و همچون فروغ فرخ‌زاد، او هم بي‌محابا آتش عشق را بيرون ريزد.

بي‌شك شعر ژيلا از فروغ بي‌تاثير نيست. اما به جرات مي‌توان گفت كه در اشعار وی شِكوِه و شكايت، تشبيه، استعاره آن‌چنان زيبا همنشين هم شدند كه ژيلا را از بعضي لحاظ هم‌تراز بزرگان معاصر مي‌سازد. او تمامي سالیان عمرش را با تفكر و مطالعه همساز ساخت وگرنه چنين قلمي هرگز بر روي كاغذ حك نمي‌شد.

متاسفانه‌ ژیلا نیز درج دام این سرنوشت عجیب گرفتار شد و در 6 مهر 1375 درحالی‌که‌ 32 بهار بیش‌تر از عمرش نگذشته‌ بود در مسافرتی به‌قصد دیدار با شیرکو بیکس در تهران، در یک حادثه‌ی رانندگی بدرود حیات گفت.

ژیلا حسینی توانست در عمر اندک خویش آثار بدیع و پرباری را خلق نماید. (گه‌شه‌ی ئه‌وین) و (قه‌ڵای راز) مجموعه‌ شعرهای منتشره‌ از وی در سال‌های 1374 و 1377 می‌باشند.

همچنین چندین اثر نیمه‌کاره‌ی دیگر از وی به‌ یادگار مانده‌ است که‌ از آن دسته‌ می‌توان به‌: شعر برای کودکان، ترجمه‌ی چند شعر فروغ فرخزاد به‌ کردی، ترجمه‌ (روزنه‌ها) مجموعه‌ اشعاری از بیژن جلی، (بر باد رفته‌) داستانی به‌ زبان فارسی، ترجمه‌ی داستان (طلب مغفرت) از صادق هدایت به‌ کردی، (روانشناسی کودک) ترجمه‌ از فارسی به‌ کردی و ... اشاره‌ کرد.

ژیلا حسینی در سرودن اشعار پرمغز به‌ هر دو زبان کردی و فارسی توانایی‌های خود را به‌ اثبات رسانده‌ است.

عشق آتش

شعله‌ را بی شرمی از حد شد فزون

خرمن گل را در آغوشش گرفت

تنگ بفشردش به‌ خویش و از شرر

نازنین گلبرگ وی را بوسه‌ زد

بر حریر پیکرش گر بوسه‌ها

رقص شورانگیز خود آغاز کرد

شد وجود نازک گلزار زار

غمگنانه‌ بلبلی آواز داد

داغ‌های کهنه‌ یکسر تازه‌ شد

شعر من، آنگه‌ بلند آوازه‌ شد.    

 

فـریاد

پشت یک کهنه‌ حدیث

پشت یک خواب بلند

زنجره‌ ساز زنان می‌آید

آه‌...

من زنجره‌ را می‌فهمم

نه‌، دگر خاموشی نیست برهان رضایت

              یاران

پرده‌ها را بدرید

خشم باید شد و ماند

عزم باید شد و رفت

ما اگر برگردیم، ما اگر برگردیم

طفل سرمازده‌‌ فردا را

چه‌ کسی درس وطن یاد دهد؟

چه‌ کسی زنجره‌ را قدرت فریاد دهد؟

شاید

آن قفس را بگشا

شاید آن مرغ اسیر، قاصد شادی و آزادگی است

گل گلدان به‌ چه‌کار آیدمان؟

باغ را بشناسیم

که‌ به هر شاخه‌ی‌ آن مرغک پاک حقیقت باشد

در و دیوار و گل و پنجره‌ را

با سرودی نو اگر بشناسیم

زندگی را شاید

کَمَکی دریابیم

درپس چهره‌ی‌ بیعاری‌ها

چه‌ هدف‌ها که‌ دل شاعر را

می‌تواند به‌ امیدی پربار

زندگانی بخشد.

دل من معجزه‌ را می‌فهمد

پشت دیوار نگاه‌ شب و روز

لنگ یک ظهر نگاه‌

تا سحر می‌خوابد

دل من اهل غم است

دل من پاک‌ترین واژه‌ی تعبیر من است

گوش شیطان‌ها کر

در شبی ظلمانی، همچو فردای امید

دل من، شادی خود را به‌ سخاوت بخشید،

دل من، سخت گریست.

من در آوار سکوتی آن شب

پی شادی گشتم

چه‌ شبی؟ چون مویت

همه‌ آشفته‌ و جان خسته‌ و بی‌تاب از غم

ناگهان بارقه‌ای از امید

گل یاسم را چید.

دل من می‌خندید.

‌غم من را به‌ ترازو ننهید

چه‌کسی می‌داند کفه‌ی‌ دیگر آن، چه‌ تواند باشد؟

کوهی از حرمانم

لرزش موج نگاهی شاید

رقص یک شعله‌ی‌ غم، جشن یک میلاد است

راستی می‌دانی دل من مادر شد؟!

زایمانش را من، در وضوح گل و آب

درغم پنجره‌ها می‌دیدم.

طفلک پاک دلم، ساقه‌ای از گل یاس

در حریم نفس پنج شقایق خشکید  ‌

موی شب را بویید

مست از بوی شقایق خوابید.

دل من سخت گریست

دل من معجزه‌ را می‌فهمد.

                  ***

آه‌

فرهنگ لغات در توالی زمان می‌میرد

دست همت بردار

عشق‌ها را شاید، بار دیگر بتوان ارج نهاد

این سکوتی که‌ در اعماق رذالت خندید

خبر از بی‌خبری است

صبر باید کردن

روزگاری شاید

بار دیگر بتوان جاری شد

بتوان سیل شد و ریزش کرد.

                           ***

آن قفس را بگشا

مرغک پاک حقیقت را گو

بال زیبای خود را بگشا

خوابم از طاقچه‌ی‌ فکر اقاقی پر زد

خوابم از چشم پرید

بوی گل می‌شنوم.

 

عاشقـانه‌

شباهنگم شبی تار است و من زار

ژیانم تاڵه‌ دڵ خۆینه ئه‌وین بار

هراسان، دیده‌ خونین دل پر افگار

یه‌ک و‌ دوومه‌ له‌گه‌ڵ خزمان و ئه‌غیار

رسیده‌ پیک ناکامی به‌ گلزار

لق و پۆی گوڵشه‌نه‌ که‌وتۆته‌ هاوار

خروش عرشیان است و فلک تار

ئه‌ناڵێ جه‌رگی شاعیر وه‌ک نه‌ی و تار

 

حقیـقت

حقیقت تلخ نیست زیرا که‌ دوست داشتنت

حقیقتی است شیرین

سکوت علامت رضایت نیست زیرا که‌ من

عشقت را فریاد می‌زنم

ای دوست، ای بهار

سکوت پنجره‌ها راضی است که‌ باد آن را می‌فهمد

و دیوار، صلابت است و

مهربانی دریا.

و تو خوبی، چنان چون لبخند و صادق چنان چون آبشار

و حقیقت شیرین است و

دوست‌داشتن تو شیرین‌ترین حقیقت‌هاست.

 

فـروغ‌ فـرخ‌زاد:

تا قبل از ظهور فروغ به‌ واقع شعر شاعران زن را به‌ سختی می‌توان از شعر شاعران مرد تفکیک کرد اما با سنت‌شکنی فروغ، که‌ بهای زیادی هم برای آن پرداخت، شعر نو معاصر ایران وارد مرحله‌ی نوینی شد. صراحت بیان و موضوعات ویژه‌ و بدیعی که‌ در اشعار فروغ برای بار اول دیده‌ شد شاید از دلایل اصلی توجه‌ غرب و آمریکا به‌ ادبیات فروغ باشد. بسیاری از اشعار فرخزاد به‌ زبان‌های دیگر ترجمه‌ شده‌ است.

فروغ‌ در سال‌ 1313 شمسي‌ در تهران‌ به‌ دنيا آمد. پس‌ از پايان‌ كلاس‌ سوم‌ دبيرستان‌ به‌ هنرستان‌ بانوان‌ رفت‌ و خياطي‌ و نقاشي‌ ياد گرفت‌. در شانزده‌ سالگي‌ به‌ پرويز شاپور يكي‌ از بستگان‌ مادرش‌ كه‌ پانزده‌ سال‌ از او بزرگتر بود دل‌ باخت‌ و عليرغم‌ مخالفت‌ خانواده‌ با او ازدواج‌ كرد و به‌ اهواز رفت‌؛ ولي‌ كمتر از دو سال ‌بعد از همسرش‌ طلاق‌ گرفت‌ و به‌ تهران‌ بازگشت‌. فروغ‌ شاعري‌ را از هفت‌ سالگي‌ آغاز كرد و نخستين‌ مجموعه‌ شعر او در سال‌ 1331چاپ‌ شد. دومين‌ مجموعه‌ شعر فروغ‌ (ديوار) در 21 سالگي‌ اين‌ شاعره‌ چاپ‌ شد و بدليل‌ برخي‌ گستاخي‌ها و سنت‌‌شكني‌‌ها مورد نقد و سرزنش‌ ادبا قرار گرفت‌. فروغ‌ فرخزاد يك‌ سال‌ بعد عليرغم‌ ملامت‌ شخصيت‌هاي‌ ادبي‌، سومين‌ مجموعه‌ شعر خود بنام‌ (عصيان)‌ را چاپ‌ كرد؛ اين‌ سه‌ مجموعه‌ شعر اشعاري‌ بودند زنانه‌، سركش‌، رمانتيك‌ و بحث‌ انگيز. فروغ‌ سپس‌ جذب‌ فعاليت‌هاي‌ سينمائي‌ شد و در سال‌ 1338 براي‌ مطالعه‌ و تجربه‌ی‌ سينما به‌ انگلستان‌ رفت‌. وي‌ پس‌ از بازگشت‌ در سال‌ 1341 فيلم‌ مستندي‌ از جذاميان‌ تبريز بنام‌ (خانه‌ی‌ سياه‌ است‌) تهيه‌ كرد كه‌ اين‌ فيلم‌ در سال‌1342برنده‌ جايزه‌ بهترين‌ فيلم‌ مستند فستيوال‌ اوبرهاوزن‌ ايتاليا شد. مطالعات‌ عميق‌ فروغ‌ فرخزاد در زمينه‌ سينما و فيلم‌برداري‌ و آشنائي‌ با نويسندگان ‌معاصر سبب‌ شد كه‌ وي‌ در اواخر عمر كوتاه‌ خود نگرش‌ ديگري‌ نسبت‌ به‌ هنر، شعر و جامعه‌ پيدا كند. اين‌ تحول‌ فكري‌ به‌ اندازه‌اي‌ بود كه‌ چهارمين‌ مجموعه‌ شعر خود را (تولدي‌ ديگر) نام‌ نهاد كه‌ داراي‌ روح‌ و حالتي‌ متفاوت‌ از قبل‌ و مملو از اشعار اجتماعي‌ و انتقادي‌ بود. مجموعه‌ تولدي‌ ديگر دنياي‌ تفكرات‌ اين‌ شاعره‌ی‌ جوان‌ را به‌‌گونه‌اي‌ نوين ‌نشان‌ مي‌داد و فروغ‌ پس‌ از چاپ‌ اين‌ مجموعه‌، از آثار شعري‌ گذشته‌ خود اظهار تأسف‌ كرد و اين‌ اشعار را بيان‌ ساده‌اي‌ از جهان‌ بيرون‌ خود ناميد. فروغ‌ فرخزاد در سال‌ 1343 به‌ ايتاليا، آلمان‌ و فرانسه‌ سفر كرد و در اين‌ ايام‌ كه‌ در داخل‌ و خارج‌ از ايران‌ به‌ شهرت‌ خاصي‌دست‌ يافته‌ بود، سازمان‌ فرهنگي‌ يونسكو فيلم‌ نيم‌ ساعته‌اي‌ از زندگي‌ او تهيه‌ كرد.

فروغ‌ در روز دوشنبه‌ 24 بهمن‌ 1345 دراثر سانحه‌ تصادف‌ رانندگي‌ در سن‌ 32 سالگي‌ درگذشت‌. در آثار فروغ‌ فرخزاد شعر و زندگي‌ به‌ گونه‌اي‌ تفكيك‌ ناپذير در هم‌ آميخته‌ است‌.

مهم‌ترين‌ آثار فروغ‌ فرخ‌زاد عبارت‌ است‌ از: اسير(1331)، ديوار (1335)، عصيان‌(1336)، تولدي‌ ديگر( 1342)، ايمان‌ بياوريم‌ به‌فصل‌ سرد(1352)، برگزيده‌ اشعار(1353)، گزينه‌ اشعار(1364)، كه‌ سه‌ كتاب‌ اخير پس‌ ازمرگ‌ وي‌ منتشر شدند.

 

كسي كه مثل  هيچ كس نيست

من خواب ديده‌ام كه كسي مي‌آيد

من خواب يك ستاره‌ي قرمز ديده‌ام

و پلك چشمم هي مي‌پرد

و كفشهايم هي جفت مي‌شوند

و كور شوم

اگر دروغ بگويم

من خواب آن ستاره‌ي قرمز را

وقتي‌كه خواب نبودم ديده‌ام

كسي مي‌آيد

كسي مي‌آيد

كسي ديگر

كسي بهتر

كسي‌كه مثل هيچ كس نيست، مثل پدرنيست،

مثل انسي نيست، مثل يحيي نيست

مثل مادر نيست

و مثل آن كسي‌ست كه بايد باشد

و قدش از درختهاي خانه‌ي معمار هم بلندتر است

و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر    

و از برادر سيدجواد هم كه رفته‌است

و رخت پاسباني پوشيده است نمي‌ترسد

و از خود خود سيدجواد هم كه تمام اتاق‌هاي منزل ما مال اوست نمي‌ترسد

و اسمش آن‌چنانكه مادر  

در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي‌كند

يا قاضي‌القضات است

يا حاجت‌الحاجات است

و مي‌تواند

تمام حرف‌هاي سخت كتاب كلاس سوم را

 با چشم‌هاي بسته بخواند

و مي‌تواند حتي هزار را، بي‌آن‌كه كم بياورد، از روي بيست ميليون بردارد

و مي‌تواند از مغازه‌ي سيدجواد، هرچه‌قدر جنس كه لازم دارد،

جنس نسيه بگيرد

و مي‌تواند كاري كند كه لامپ الله 

كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود،

دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود...